تبليغاتX
مهتاب نامه ها

مهتاب عزيزم

اين آخرين نامه است. نه به اين معني كه ديگر حرفي نيست يا من را با تو رازي نيست،

به اين معني كه خاطر تو برايم خيلي عزيز است،و خيلي عزيز است يعني كه خيلي خيلي عزيز است و خيلي خيلي عزيز است يعني خوش ندارم بازي ات دهم با جادوي كلمات و جمله ها كه گويي در عالم هستي بردگان زيبا و مطيع من شده اند.

انگار گفتني ها و بخشي از ناگفتني ها را برايت سروده ام در قالب تنگ اين نامه ها،و هرچه بعد اين بيايد به خاطر دل خودم است كه بازيگوش است و بهانه گير و شوخ و شنگ و تنها.

دلم هم خيلي زرنگ است برود فكر ديگري به حال خودش كند،نمي گذارم بازي هايش را بياورد اين جا كه اين قرار ما نبود. چه معلوم شايد نامه ها بيشتر شد،شايد روزي كتاب شد،شايد ...

دوستت دارم،همان طور كه هواي پاك صبح را دوست دارم،و عطر گل ها را.وجه اشتراك شما اين است كه هرسه از جاي ديگري آمده اييد و باز مي آييد.

به خاطر تو خوشحالم،همين!

                                                                                    منتظر ديدارت هستم .

+... در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 8:36 |
هر صبحي كه نمازش ميان غفلت خمارآلودم پر پر مي شود و جان مي دهد غصه ام مي شود.

به اين فكر مي كنم كه از اين "چيزي" كه در وجود من هست ،بالا خره خردكي هم بايد بماند براي اين كه به تو برسد.با اين اوضاع و احوال چيزي ازش مي ماند؟

.

.

پي نوشت: پنجاه نامه بس است؟

+... در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 10:3 |
مهتاب جان

دي شب خوابت را ديدم

من دانه دانه انگور به تو مي دادم.

نمي دانم در اين انگور چه رازي ست كه در عجيب ترين خواب هايم هميشه نقشي دارد.

 

+... در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 9:58 |

مي گويي خانه بايد بزرگ باشد با پنجره هاي فراوان،

پنجره ها را باز مي گذاري باد زار و زندگي ات را مي برد

مي بندي خفه مي شوي از بي نفسي و بي منظره گي

حكايت ما و پنجره هاي مان هميشه همين است.

+... در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 11:16 |

عزيزكم مهتاب

گاه فكر مي كنم اين مشق ها كه من مي نويسم و اسم شان را مي گذارم "نامه "،تمرين و تقلاي دل و فكر منند براي آشنا شدن و پذيرفتن حسي كه تو را نه در عالم خيال و مجاز كه در همين دنياي هزار بعدي به آغوش بكشم.

و "به گونه اي ديگر" در آغوش گيرم ،مگر نه اين كه من هركاري كه اين جا كرده ام دلم خواسته "به گونه اي ديگر" باشد ،كه تكرار اسير مي كند آدم را.

+... در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 8:53 |
مهتاب

چه خوب است که ریشه انسان از فراموشی می آید

چه خوب آست این که ما فراموش می کنیم

اگر از یاد نمی بردیم مگر می شد این جا سر کرد

فکر کن اگر هیچ چیز از خاطر ما نمي رفت چه اتفاق نامباركي بود هر روز در آينه نگاه كردن و ديدن خود

حافظه تو حالا احتمالاً لبريز است از عطر دست هاي خدا و صداي بال فرشته هايش

و كاش مي شد برگشت.

+... در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 18:26 |
مهتاب عزيزم

يك جايي از زندگي بود كه فهميدم نبايد خيلي به روح ديگران نزديك شد،نبايد به درون كسي ،آن جا كه پاي هيچ نامحرمي نمي رسد،آن جا كه معدن نهان آرزوها ،دردها،خيال ها،آه ها ...ي هرانساني ست  قدم گذاشت.

حتي اگر او خودش اجازه بدهد،حتي اگر با اشتياق چونان كه گمشده اي را پس از سال ها يافته باشد دروازه هاي روح خويش را به روي تو بگشايد و روح تو را تنگ در آغوش بگيرد. به اين جا كه برسي اول دردسر است.روح ها دوگانگي راتاب نمي آورند ،مي خواهند يكي شوند ،درهم بياميزند ،ولي نمي شود ،راه ندارد.قانون خلقت اجازه نمي دهد . فرشتگان خدا انگشت مي گذارند كنار بيني ، لب مي گزند ،سر را به چپ و راست تكان مي دهند و مي گويند :"نه!جدا جدا! انفرادي! با هم ولي بي هم !شرط زندگي اين است." تب و تابي كه مي گويند عشق دارد شايد همين باشد. اين در حالي ست كه آميزش جسم ها اين همه دردسر ندارد .

حرفي كه من دارم به تو مي زنم شايد يك طور دهن كجي به چيزي به نام "عشق "باشد،پشت پا زدن به "ارزش هاي انساني"باشد.

ولي عزيزم مهتاب،تا جايي كه راه دارد به خواب هايم كسي نرو،به هذيان هاي تب تند كسي نرو،از دريچه محرمانه رازهاي كسي وارد نشو،نبين چه نيست هايي آن جا هست ،چه هست هايي آن جانيست!

بگذار مردم زندگي شان را بكنند ، بگذار آب خوش از آن گلوي نرم و نازك خودت پايين رود. تا مي تواني از كنار بنده هاي خوب خدا با مهرباني بگذر و بگـــــــــــــــــذر!

پي نوشت:تناقض اين نامه را با نامه بيستم خودت يك طوري حل و فصل كن،از دست من كه هيچ ،از دست همه شاعرها و نويسنده هاي دنيا در اين مورد تا كنون كاري برنيامده است. :)

 

+... در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 10:59 |

گاهي حس مي كنم خداي خانه كوچكمان هستم!

منم و يك عالمه حاجت مند ريز و درشت !

حاجت ظرف ها شايد اين باشد كه شسته شوند!حاجت آينه شايد اين باشد كه غبار از صورتش پاك شود،حاجت گلدان ها شايد يك ليوان آب باشد ،خدا خداي غذاها شايد پخته شدن باشد ،غايت آرزوي لباس ها شايد اين باشد كه هر كدام بروند سر جاي خودشان قرار بگيرند و از اين بلاتكليفي اين ور و اون ور افتادن خلاص شوند.حاجت كتاب ها شايد اين باشد كه اين خداي غرغروي پيله يك كتابخانه مشتي جور كند تا وطن پيدا كنند و از اين سرگرداني و غربت دربيايند...

البته مدتي ست اين خدا از حال و احوال ملكش غافل شده و به امورات و حوايج بلاد و عبادش نرسيده مهتاب!:)

+... در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:8 |

لبم می خندد مهتاب

دلم نمی خندد.

توی روز هم در خانه و هم بیرون گاهی آن قدر می خندم که اشکم در می آید.دلم می خواهد برای هرکس که خسته می رسد به چشم هایم یک "لحظه تازه" باشم .یک "خبر خوب" باشم .یک "حرف دل نشین" باشم .یک "نگاه پرحرف" باشم که ترجمه اش بشود :"تنها نیستی تو!"

ولی چرا مهتاب دل خودم شاد نمی شود ؟

پس چرا دلم نمی خندد؟

+... در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 20:52 |

مهتاب،

گاهي به اين فكر مي كنم كه اگر نشود به تو گفت "مهتاب"چه؟

اگر به من بگويند ،به لطف بي كران بگويند كه براي تو نامي از انسان هاي پاكي كه مي زيسته اند انتخاب كنم آن گاه چه كنم؟

چطور ثابت كنم كه براي من مهتاب نه آن نوري ست كه نيمه شب از ماه مي تابد؟

چطور ثابت كنم كه مهتاب براي من نام تمام انسان هاي پاك و خوبي ست كه از آغاز آفرينش آمده اند و رفته اند و يا خواهند آمد؟

چه كسي حرف من را باور مي كند كه اين نام را من خودم انتخاب نكرده ام و دخترك نامش را از جايي ديگر دارد و با همين نام به اين دنيا خواهد آمد؟

+... در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 8:22 |