
مهتاب عزيزم
اين آخرين نامه است. نه به اين معني كه ديگر حرفي نيست يا من را با تو رازي نيست،
به اين معني كه خاطر تو برايم خيلي عزيز است،و خيلي عزيز است يعني كه خيلي خيلي عزيز است و خيلي خيلي عزيز است يعني خوش ندارم بازي ات دهم با جادوي كلمات و جمله ها كه گويي در عالم هستي بردگان زيبا و مطيع من شده اند.
انگار گفتني ها و بخشي از ناگفتني ها را برايت سروده ام در قالب تنگ اين نامه ها،و هرچه بعد اين بيايد به خاطر دل خودم است كه بازيگوش است و بهانه گير و شوخ و شنگ و تنها.
دلم هم خيلي زرنگ است برود فكر ديگري به حال خودش كند،نمي گذارم بازي هايش را بياورد اين جا كه اين قرار ما نبود. چه معلوم شايد نامه ها بيشتر شد،شايد روزي كتاب شد،شايد ...
دوستت دارم،همان طور كه هواي پاك صبح را دوست دارم،و عطر گل ها را.وجه اشتراك شما اين است كه هرسه از جاي ديگري آمده اييد و باز مي آييد.
به خاطر تو خوشحالم،همين!
منتظر ديدارت هستم .

